تبليغاتX
.: ستاره ی رویایــــی من :.

.: ستاره ی رویایــــی من :.

آنیکا جیجیسکو سرما می خورد !!!

سرما خوردم !! از برادر محترممان گرفتیم هی هر چی بهش میگم بچـــه جااان مراقب باش به ما سرایت نکنــــه !!!!؟ مگه گوش به حرف میده !؟

فرض کن، از اینکه داداشت سرما خورده و باید هی چرت بزنه و کاری به کارت نداره خوشحالی

بعد فردا صبحش که از خواب بیدار میشی، می بینی گلوت چون دلش برای گلوی داداشت سوخیده، داره به خاطر داداشت می خاره و می سوزه!!!!!!!!!!! چه حالی بهت دست میده؟؟؟!

من که فقط می خواستم از خوشحالی خودمو از پنجره پرت کنم بیرون و !!!!!!!!!

بعدشم برای اینکه نخوای باور کنی که تب داری، به خودت می قبولونی که هوا گرمه و هیچ ربطی نداااره

آخرشم میری تب سنجو میاری و وقتی از مامیت کمک می خوای که بهت بگن تبت رو چنده، مامیتم عینک به چشم، بعد ِ یک عالمه تمرکز رو تب سنج، میگن 38.6 هستی!!!!

وقتیم که با هزار بدبختی گلوتو نگاه می کنن و نتیجه رو میگن و در آخر می خوان عینکشونو وردارن می بینن انگشتشون رفت تو قاب شیشه!!!!!!!!! اونوقت تازه متوجه میشین که چرا اینقدر معالجات مامانتون طول کشید!!!!!!

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به دکتر نرسیییید

پ.ن: الان داشتم از پنجره، باغ رو به رومونو نگاه میکردم، یه زن و شوهر مسنی دیدم که سبزی به دست می خواستن از روی یه بلوکی که تکیه خورده به جدول رد شن، پیرمرده تونست، رد شد.. خانومه تا پاشو گذاشت بالا داشت تعادلشو از دست میداد... از یه جای دیگه ای رد شد... چرا آدما زود پیر میشن ؟! تا جوونیم چقدر پر جنب و جوشیم ولی وقتی پیر بشیم دیگه اون حس جوونی رو نداریم حتی کشش بالا رقتن از دو تا پله هم نداریم ! من اگه جای مرده بودم دستشو می گرفتم که بتونه رد شه...


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

پتـــــه !!!

امروز سومین روزیه که شروع به پته دوزی کردم باورتون میشه؟؟؟

من الان دومین حاشیه ی پته رو دارم خط دوزی میکنم با نخ نارنجی رنگ

ولی مامان از من جلو ترن آخه چرااااا؟؟؟ فکر کنم ردیف پنجمن!!!!

به خودم قول میدم همین امروز تا ردیف شیشم بدوزم!!!!! خواهیم دید

ولی یه چی هم هست، پته ی من سفیده و مال مامان سرمه ایه ( چه ربطی داشت !؟ )

به نظرتون تا کی این پته تموم میشه؟!

بابام میگن تا 15 سال دیگه

فکرشو بکنین من 30 سالم میشه و هنوز دارم خط دوزی می کنم

تا اونموقع مامان 14 تا پته ی دیگه هم دوختن!!!!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

هوم !؟

جینیم رفت

دختر دایی عزیزم رفت

صبحی زود بیدار شدم دیدم جدی جدی نیستن!

فوری بلند شدم به مامان گفتم رفتن؟!

گفتن آره نیم ساعتی میشه!

گفتم شما بهم قول دادین که بیدارم کنین

گفتن اونا اصرار کردن بیدارت نکنیم منم نکردم!

شدم عین بچگیام که تا مهمونا میرفتن، بغض می کردم!

جینی جونم امیدوارم بهت خوش گذشته باشه.

مخصوصاً با این گربه ی بدمون که هی اذیتت می کرد! شرمنده !


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

خوش گذرونی :)

دیروز صبح جینی جونم با مامانش اومدن پیشمون. خیلی خوشحال شدم. دیروز وقت ارتودنسی هم داشتم منتها نرفتم چون دلم می خواست پیش جینی جونم باشماونجوری نصف وقتم به خاطر ارتودنسی گرفته می شد!!
دیگه اینکه شبشم رفتیم عروسی، کلی با دوستا گفتیم و خندیدیم و خوردیم! قرار شد با چند نفر دیگه قرار بزاریم ماهی یه بار مهمونی بدیم! رو هم رفته 6-7 نفری شدیم! من تازه دیشب بهم ثابت شده که چقدر بزرگ شدم !! دیشب همه بهم گفتن خاااانم شدیییی و .... !  !! چون ما ها اکثرا همدیگه رو تو روضه ها می بینیم و تو چادر چاق چور!! منتها اونجا عروسی بود، به خاطر همین اینجوری نشون می دادم!! هورا هوراااا ( از خودمان خوشحالی در کردیم!!!)
حرفام چرا اینقدر کم شد!!!
یه چند وقتی میشه که مامان برام یه مکعب روبیک گرفتن!! هر وقت منو می بینن که کلافه دارم این عددا رو جفت می کنم، می گن خوبه من از وقتی که اینو برای آنیکا گرفتم رفته سر کار دیگه گوشامون راحته!!!! می خواستم روبیکه رو پرت کنم از پنجره بیرون!
فکر کنم به خاطر همینه حرفام ته کشیدن !!! 
 فعلاً !!


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

سفر !

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام !!!!!
واااااااااااااااااااای که چقــــــــــــــــــــــدر دلم براتون تنگ شده بود! اما باز خدا رو شکر اومدم دیدمتووووووووووووون هووووووورااااااااااااااااا !!!!!!!! ولی از وقتی که اومدیم تهرون یهو دلم تنگید! راستی منو دیدین، همونی بودم که فکر می کردین؟؟؟ تا حالا اصلا دلتون می خواست منو ببینین؟؟؟ من که خیــلی و حتی خیلی از حدسامم درست بود!! ولی جدی جدی دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده بودا... به دانه گفتم: از وقتی که اومدم کرمون دیگه اینترنتی در کار نیست، شدم مثل معتادای در حال ترک!!!

الان از خوشحالی این که دوباره برگشتم به وب نویسی چار تا چار تا حروف زیادی می زنم!!!

ما پنجشنبه 9 مهر رفتیم و کلی خوش گذروندیم و دوست جون جونیامو از جمله: می تی جونم، نینا جونم، ماتیلدا جونم، دانه جونم، هلو خانم جونم، پرنیان جونم، خلاصه شما ها و چند تای دیگه که وب نویس نیستن رو دیدممممم من که خیلی بهم خوش گذشت مرسی از می تی خانومییی و نینا گلیییییی. دفترچه نظر خواهیمم دادم به می تی جونم که بنویسه و لطف کنه به همه تون بده که برام بنویسین. خلاصه داشتم می گفتم تو این دو هفته دلم برای بابام و داداشیم خیلی تنگ شده بود همینطور تابی ! دلم براش یه ذره شده بود هر روز به جای این که با داداشم حرف بزنم می گفتم گوشی رو بده به تابی ! وقتی اسمشو صدا می زدم داداشم می گفت همه ش داره گوشی رو بو  می کنه!!! بعضی وقتا هم خیلی تعجب می کرد!!!!! تا اینکه دیروز عصر فرا رسید. تو هواپیما به محض اینکه خلبانه وضع هوای تهرونو گفت و در حال ارتفاع کم کردن بود، از شوق اینکه الان بابا و داداش میان جلومون اشکم در اومد!
ما از 14 روز فقط دو روز وقت خالی داشتیم! می خواستم مهمونی بدم همه تونو دعوت کنم نشد!!!  انشاالله تهرون از خجالتتون در میام! ! اون دو روزم رفتم واسه ی خودم خرت و پرت گرفتم ! بعد دیگه روز آخری دلمونو صابون زده بودیم که بریم مشهد، هر چی صبر کردیم دیدیم نخیر اصلاً اشاره ای بهش نمیشه! تو دلم گفتم راستی راستی داریم میریم تهرون؟؟؟؟ نمیشه حداقل یه روزشو بریم مشهد؟؟؟؟؟؟ ای خداااااااااااااا ! !!!! دیگه سر از پرواز کرمون به تهرون در آوردیم!!!!!!!!!!!! داشت گریه م در میومد!! ولی خوشحال بودم که دارم به جمع خانواده می پیوندم! از کرمون پارچه پته واسه خودم گرفتم که میام، سرگرم باشم شروع کنم به دوخت و دوز! ولی هنوز شروع نکردم ! تا پته رو باز می کنم چشام دوازده تا میشه! با خودم می گم من باید همه ی اینو بدووووووزممم؟؟؟؟ نــــــــــــه!!! بعد وقتیم مامان می گن چون تو اولین بارته که یه همچین پته ی به این گنده گی رو می خوای بدوزی من میام کمکت، میگم نه می خوام خودم بدوزم که هر وقت شاهکارمو می بینم احساس از خود مرسی بودن بهم دست بده! !!!!! الان که فکرشو می کنم میگم ای کاش رضایت داده بودم!!!!!!!
یه بیست روزی میشه که تصمیم گرفتم موهامو بلند بذارم!! هر وقت بابام منو می بینن که موهامو دم موشی بستم و به چه بدبختی ای 15 تا سنجاق زدم، میگن آنیکا مواظب باش موهات تو چش و چال ماها نره!!!! دفعه اولی داشتم ار حرص می ترکیدم! با یک نگاه خشن ناکی !! گفتم منم به خاطر همین جمع کردم که اذیت نکنه!  
دیگه اینکه کرمون خونه ی یکی از داییام که بودیم، حرف گوشی شد، دیدم چقدر دارن از دایموند تعریف می کنن ! یکی از فامیلا هم گوشیشو داشت منتها روم نشد بهش بگم که می خوام ببینمش! خلاصه چقدر این گوشی به دلم نشست و تصمیم گرفتم حتماً حتماً  برم آل دیجیتال و هر چی که سوال دارم در موردش بپرسم که مامی با قاطعیت گفتن نـه! بذارم دفعه ی بعد که بابا هم باشن! منم به خودم قول دادم که تا اونموقع این گوشی به دستم خواهد بووود! البته رو قولمم زیاد حساب نکنین چون دو روز بعدش یادم میره چی گفتم ! خدا کنه یادم بره!!!! ولی خداییش چقدر خوشگله جون میده برا ما خانوما!
 پ ن : لازم به ذکره که بگم این گربه ی ما اینقدر خپل و چاق شده که دیدیم بهتره اسمشو بذاریمtubby

یه سورپرایزم دارم که بعداً میگم !!!!!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

salaaaaaaaaam bache ha !!!

man ye modati nistam vaghean saremoon sholoooghe shayad ye mosaferat ham dar pish bashe nemidoonam

felan khodafez

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط " آنیکا " 

حرفای دلم... !

خدا یا شکــــــــــــــــرت از این همه نعمتی که بهم دادی! واقعاً ممنونم!
باور کنین همین چند روز پیش از صـــــــمیممممم قلــــــــــببب از خدا خواستم که شبش بارون بباره !
باورتون نمیشه از اون موقع تا حالا چندین بار بارون باریده با رعد و برق !!!
فکرشو بکن توی یه روز معمولی تصمیم داری بری بیرون !
بعد همچین که خریداتو می کنی و در عین حال که داری میای خونه
بوی بارونو احساس می کنی و در همین حال کلید و میندازی و وارد خونه میشی!
 بعد وقتی که مشغول تفکیک کردن وسایل خریدتی
متوجه ضربه های آروم قطرات بارون رو شیشه پنجره میشی...
میری جلوی پنجره و درختایی که از شدت بارون خیس آب شدن
و برگای خیسشون تو باد مثل پولک برق میزنن و تکون می خورن
دستتو از پنجره می کنی بیرون و نفس عمیقی می کشی
و قطرات بارون رو که با ضربه ی ملایمی به دستت می خورن
و بوی بارون و طبیعت رو همراه با اون خوشبختی ای که احساس می کنی،
استشمام می کنی و نسیم ملایم رو که صورتت رو نوازش می کنه احساس می کنی
وااااااااااااااااااای خدااااااا ...... چه دلنشییییییییین
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
من نمی دونم چرا هر وقت کامی رو روشن می کنم رعد و برق شروع میشه...

باز اگه به این وحشتناکی نبود می ذاشتم کامی روشن بمووونه!!!!

امروز چهارمین روزیه که ( نه فکر کنم پنجمین....!!!! نمی دونم ... !!! ) بارون میاد خدا جونممممم
خیلی خوشحالم که آرزوم اینقدر زود براورده شد
چند روز پیش من و داداشم رفتیم لوازم التحریر گرفتیم و ذوقیده اومدیم خونه 8) ! البته من خیلی بشترتر ذوقیده بودم ! به اندازه ی چهار سال مدرسه واسه ی خودم خرت و پرت خریدم!!!! ( نیس خیلی مدرسه میرم و عرق پیشونی میریزمممم، بعد... به خاطر همینه !!!! ) خلاصه وقتی رسیدیم خونه، من که از شدت خوشحالی نایلکسمو وسط حال خالی کردم و نشستم به تماشاااا !!! یه عالمه آت آشغال واسه خودم گرفته بودم ولی داداشی خیلی عاقلانه رفت واسه ی خودش خودکار و قلم و اینا گرفت! مثل من نبود که از هر رنگی چار پنج مدل بگیره !!!!! خو مگه چیــــــــه؟ من از هر چی بگذرم عمممممراً اگه از لوازم التحریر بگذرم !!!!!! دختراااااا از منننن یاد بگیرییییین !!!!!! خلاصه شبشم یک تگرگ دبش و رعد برق بنفشی زد که آدم مو به تنش راست میشد!!!!! وقتی رفته بودم پای پنجره که تگرگ رو ببینم، رعد و برقایی میزد که تا به حال به چشم ندیده بودم چون هیچ وقت موقع رعد و برق نمی رفتم پای پنجره! از وقتی که اونروز اون اتفاق  تو پارک برام افتاد دیگه جرات نکردم حتی اسمشم بیارم!!!!! حالا الان تعریف نمی کنم باشه واسه آپ بعدیم اینجوری طولانی میشه!

آخــــی .... !!!! یه چند روزیه که داداشیم رفته کرمون.. دلم براش تنگ شده ! دیگه کسی نیست که باهاش دعوا کنم!!!!!!! بی کار شدم !!!!!!!!!!!
رااااااااااااااااااستیییییییییییییییییی !!!! عیدتونم مبااااالک !

پ.ن: صورتی جون چرا من نمی تونم بهت نظر بدم؟؟؟؟ هی میگه باید یوزر نیم - پسورد بدین


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

go0d girl !

خوب... من اومدم !
امروز خیلی دختر گلی شده بودم و همه کارا رو می کردم و همه چیز آماده می کردم و خلاصه هی می خواستم یه کاری انجام بدم ! ( حالا خوبه تا به حال از جام، جم نمی خوردم و هی تنبلی می کردم! )
بعد رفتم تو اینترنت و یه دستور آشپزی پیدا کردم! به نظرم خیلی خوشمزه اومد گفتم درست کنم! اسمشم کلوچه میکیری بود!! به نظر من که اسمش زیاد به خوشگلی خود کلوچه ش نیس ! خلاصه دستورشو رو یه کاغذی نوشتم و رفتم کلوچه شو درستیدممم خییییلیییی عالی شده ! خیلی هم خوشمزه من که واقعاً لذت بردم !
دستورشم می ذارم اگه دوس داشتین درست کنین :
آشپزززز آنیکااااا واااارددد مییی شووووَدددد ! دیریریرییییییم !!
اهم اهم:

موادلازم:

شکر 1 پیمانه ( بنظر من اگه بیشتر بریزین خوشمزه تر میشه)

روغن جامد                                                     1 پیمانه
وانیل                                                   یک هشتم ق چ !
بیکینگ پودر                                            یک ونیم ق چ                     
ماست                                                       نصف پیمانه
 شیر                                                        نصف پیمانه
  تخم مرغ                                                         3 عدد
آرد                                                         2 و نیم پیمانه


به قول خانم معلم سوم دبستانمون ( که خیلیم بد اخلاق بود ): طرزتهَیه !!!


اول شکر و روغن رو با هم زن کاملا مخلوط می کنیم ( با همزنااا ) بعد تخم مرغا رو اضافه می کنیم وهم می زنیم. بعد وانیل وشیر رو هم به موادمون اضافه می کنیم وهم می زنیم. بیکینگ پودر و ماست رو با هم قاطی می کنیمو وبعد به مخلوط اضافه می کنیم. و درآخرم آرد رو قاشق قاشق اضافه میکنییییم. خمیرش نه خیلی شل باشه نه خیلی سفت. حالا خونه های ساندویچ میکر رو با یُخده روغن مایع چرب می کنیم. توهرخونه( همون مثلث دیگه... نیدونم! ) یک قاشق غذا خوری مایع رو می ریزیم و در میکرو می بندیممم. بعداز یک دقیقه می تونین گردو،خلال بادوم یا پسته ... رو روی هر کدوم بذارین و دوباره درمیکرو می بندیم. حداکثر تا5 دقیقه کلوچه هاتون آماده س. نوش جونتوووون

یادتون باشه طلایی شدن زیر کلوچه نشون دهنده آماده شدنشه هااا !


میگم به نظرتون اسمشو چی بزاریم؟

اینم عکسش...



راستی قرار بود دستور دونات هم به نینای عزیزم بدم ولی هنوز نتونستم برات میل کنم ! ولی نینا جون باید بگم که من دستورشو تغییر دادم ! می خوای تغییر داده شو بدم یا اصلیشو ؟؟؟ شما چه جوری درست می کنین؟ آخه خیلی متفاوتن مثل تارت !!

این متن پایینی رو هم بخونین خیلی جالبه:

زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در اين نکته ترديدی نيست
ولی بجای تاکيد روی کيفيتهای منفي زن و مرد چرا روی نقاط مثبت آنان تکيه نکنيم؟
بياييم از خانم ها شروع کنيم:
زنان مهربان ، عاشق و دلسوزند.
زنان وقتی که خوشحال هستند گريه ميکنند.
زنان برای نشان دادن توجه و علاقه هميشه کارهای کوچکي انجام می دهند.
آنان برای دست يابی فرزندانشان به بهترين چيزها از هيچ کاری دريغ نمی کنند.
زنان قدرت اين را دارند که حتی وقتی بسیار خسته هستند ونمی توانند روی پای خود بايستند،لبخند بزنند.
آنان می دانند که چگونه يک وعده غذايی را به فرصت تبديل کنند.
زنان ميدانند چگونه از پول خود بهترين بهره را ببرند.
آنان ميدانند چگونه يک دوست بيمار را تيمار کنند.
زنان شادی و خنده را بدنيا ارزانی می کنند.
زنان صادق و وفادارند.
زنان در زير آن ظاهر نرم، اراده پولادين دارند.
آنان برای ياری رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند.
زنان از بی عدالتی به آسانی به گريه می افتند.
آنان می دانند چگونه به يک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.
زنان دنيا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند  
حالا نوبت مردان است  
مردان برای حمل اشيای سنگين و کشتن سوسک و عنکبوتها خوبند!


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


راستی راستی پیشیم خیلی بزرگ شده ! چون خیلی اصرار داشتین عکسشو بذارم، می ذارم !!
 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

دلم بارون می خواد ...

از وقتی که بیدار شدم تا حالا هوا خیلی گرفته !
دلم می خواد یه بارون حسابی بزنه...
دو سه تا از این بلبلای توی باغ افتادن سر آواز خوندن ...
نمی دونم چرا هر وقت هوا ابری میشه دلم می خواد خاطره بنویسم
یا یه نامه ای واسه ی مامانی یا هر کی دیگه !
لذت می برم وقتی تو اتاقم، تو اون سکوت، تنها می شینم و تو صدای بارون و چهچه بلبلا خاطره می نویسم.
یه دو سه روزی میشه که هوا خیلی خنک شده !
دیگه سردم میشه !
دلم میخواد پیشیمو بگیرم تو بغلم گرم بشم !
یادمه این آرزو رو همین عید امسال داشتم.
اون روزی که ابیانه خیلی سرد بود و برف می بارید اما توی هتل گرمِ گرم....

جون می داد یه پیشی پشمالو هم داشته باشی

بگیری تو بغلت جلو پنجره بشینی و بارش برفا رو نگا کنی !!

ولی الان باورم نمی شه ! دارم لحظه شماری می کنم...
الان پیشی ِ پشمالوم خوابیده رو پام !
همیشه از بچگیش عادت داشت وقتی پای کامپیوتریم بیاد رو پامون لوس شه !
مام کل وقتمون صرف پیشی ناز کردن می گذشت !!


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

تشریف فرما می شوییییییم !!!!!

سلاااااااااام

وااای من واقعاً معذرت می خوام خیلی دیر شد!  ولی خوب بهم حق بدین چون این چند روز اساسی مریض شدم و دکتر گفته نباید روزه بگیرم چند تا قرص و آمپول داد! منم جیجیسکووو خیلی از آمپول می ترسم!!! شبا میرم کلینیک میرداماد میدم آمپولمو خانم غوله بزنه!  بعد وقتی میام خونه خواب از سرم می پره!!! میشم مثل جغد ! شبا بیدارم روزا خوااااااب! دیگه امروز به خودم وعده و وعید دادم که اینقد نخوابم!!!  خوب مریضم دیگه چی کار کنممممم؟؟؟ اولش که رفته بودیم پیش یه دکتر دیگه اون گفته بود آنفلوانزا گرفتیم! ما هم تصمیم گرفتیم یه بنده خدایی رو که کنه شده بود بیاد خونه مون دکش کنیم بگیم ما آنفلوانزا خوووکی گرفتیم!!! آخه اینا هم زود باورن هم شایعه پراکن!! و خیلی رو این تغییرات جامعه و اینا حسسسسااااااس تشریف دارن و تاکید دارن که مواظب خودمون باشیم!! فکرمی کنن همه کاره ی عالم و آدمن !!! از یه طرفی هم دختر افاده ئیشون اصصصلا اهل نماز و روزه نیست تازه سه سالم ازم کوچیکتره و وزنش از منم بیشتره!!  اونوقت این دختر به هیچ وجه نماز و روزه رو قبول ندااااره!! منم به مامان گفتم اگه اینا می خوان تو ماه رمضون بیان خونمون لطفا اگه زحمتشون نیست روزه بگیرن!  والاااا...! من چه گناهی کردم که زبون روزه به یه آدمی که روزه نیس خوراکی تعارف کنم؟؟؟! هااااان؟؟؟ حالا بماند من الان روزه نیستم ولی بهشون می گم آنفلوانزا خوککککی گرفتمممم....! این آنفلوانزا کذایی هم به مامان جان رسیده ! خوب پس با این حساب همه چی جور می باشد!!!  خلاصه وقتی فهمیدیم آنفلوانزا نیست ( ینی یه دکی دیگه اینو گفت ) آلرژی و سرما خوردگی با هم قاتی شدهههههه، تصمیم گرفتیم همون نقشه مونو ادامه بدیم ! ( تا همینجاش نفسم رفت!!! ) دیگه اینقدر حال ندار بودیم که مامانی جونم دلشون برامون سوخید و گفتن کارگرشونو می فرستن تهرون ! از وقتی که اومده خوشبختانه خیلی حالمون بهتر شده! حسابی بهمون رسیده.


دیگه جونم براتون بگه که دیروزم حسابی دل درد شده بودم!!! از اون دل دردایی که نمیشه فهمید مال کدوم قسمت از اندرونه !!! رفتم به مامان گفتم، گفتن از گشنگیه برو چایی ای چیزی بخور!!! منم باهووووووش رفتم رانی بخورم!!! یه جوری که بقیه نفهمن، آخه بقیه روزه بودن، نمی خواستم بفهمن ! رفتم تو اتاقم که درشو باز کنم....! به چه بدبختی ای داشتم با این قوطیه کلنجار می رفتم که آروم درش باز شه که یکککهووووو همچیییین درش باز شد و پاق ! صدا کرد،  که تا سه تا خونه اونورتر صداش رفت !!!! مونده بودم چی کارکنم ! با یک روی خجالت زده و سربه زیری داشتم رد می شدم می رفتم پیش مامان که دیدم بابا منفجر شدن از خنده!!! صدام در اومده بود گفتم خوب چی کار کنمممم تا به حال هیچ وقت صدا نمی دادن حالا این یکی اینطوری شدددد ! به من چههههه دیگه بابا گفتن خیله خوب بابا کی دنبالت کرده !؟ من خودم سحر این هوا خوردم هنوز سیرم برو بخور دیگههه!!! بنده هم مجبور شدم برم اون رانی خوشششمزه م رو بخورم ( خودش اصرار داشت به من چه ) یکنفس نصف رانیه رو خوردم همچین که جرعه ی آخرو قورتتت دادم دلدردم ده برابر شد!!!! در حالی که مثل مار به خودم می پیچیدم رفتم پیش مامان تا اومدم حرف بزنم مامان با یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهم گفتن آبمیوه خوردی نه؟ جا خوردم! گفتم آرهههه خوب الان چیییی کااااااااااااااااار کنمممممممم؟؟؟؟ گفتن آخه آدم دل دردی آبمیوه می خوره ؟ برو یه چایی نبات بخور ! رفتم تو آشپزخونه عصبانی اومدم بیرون!!! قوری به دست رفتم پیش مامان گفتم آخه چایی از کدوم ....  بیارم؟؟؟؟؟ دیگه مامان غش کرده بودن از خنده گفتن برو درست کن تی بگ بنداز ! خودتون فکر کنین با این سیر معالجاتی طولانی که طی شد باید می مُردم ازدل درد!!! الانم خیییلی خوبم دیگه نمی خواد به انگشتای ظریفتون فشار بیارین حالمو بپرسین دیگه خوبم دیگه!!!!! ( بی احساس خودتی )


پ.ن: اگه دیدین کم پیدا شدم و دیر آپ کردم و دیر اومدم نظر بدم و جواب نظرامو بدم، ببخشید! اینروزا سرمون شلوغه زیاد نمی تونم بیام نت ! حتماً سر فرصت میام پیشتون دوستای عزیزمممم! در مورد مستند هم بگم که جینی جونم، مستند آب های شیرین و یخچال ها و بیابان ها و مار ها و .... داره!! خیلی عالیه!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط " آنیکا "  |