تبليغاتX
.: ستاره ی رویایــــی من :.

.: ستاره ی رویایــــی من :.

پیشی ِ کلاغ ندیده!!! :دی

در حال دیدن خواب ناز هفت پادشاه بودیم که صدای قار قار کلاغ آزارمان داد! پهلو به پهلو شدیم و سعی کردیم بخوابیم که دیدیم این صدا مدام دارد می آید و ول نمی کند! داشتیم به مخمان فشار می آوردیم که اگه کلاغ روبروی خونه ی آدم قار قار کنه، چی میشه؟!!که مخمان جواب نداد!!کلاغ هم پایش را در یک کفش کرده بود و نمی رفت! ما هم اساسی بدخواب شدیم که دیدیم مادر جانمان دارند کیش کیش می کنند و.... ( دیگه هیچی نفهمیدم!! ) 2 ساعت بعد.. !
آنیکا خواب آلود بلند می شود و می رود عین بچه ی گلی به مامانش سلام می کند و جریان کلاغ را تعریف می کند که چقدر بد خواب شده بود!!! و بعد می فهمد که جریان از این قرار بود که:
این پیشی چون همیشه عادت داره صبح ها زود بره تو بالکن و یک ربعی لبه ی بالکن گشت بزنه، این کلاغ امروز چشمش به گربه ی نازنین ما میفته و می پره طرفش و روبروش شروع می کنه قار قار کردن و جبهه گرفتن و بال هاشو باز کردن و نیم دایره دور پیشی چرخیدن و سینه سپر کردن، پیشی ما هم از خداش سر بازی افتاده بود و به هیچ وجه نمی ترسید و خوشحاال بود که بالاخره تونسته بود پرنده ای رو جلوی خودش ببینه نه لبه ی بالا پشت بوم خونه ی رو به رویی و بتونه بهش دست بزنه و از حسرت پرنده در بیاد!! که دیگه مامان متوجه داد و فریاد بی وقفه ی کلاغه میشن و بالاخره با هزار سرو صدا و کیش کیش می پروننش و پیشی رو در حالی که ناراحت دنبال کلاغ لبه ی بالکن می دوید رو می گیرن و میارنش تو!! بابام میگفتن اگه یه ذره بیشتر طول کشیده بود، با اینکه نمی تونست تابی رو با این هیکل ببره، حد اقل با نوکش چشمشو کوور کرده بوود!!

فکرشو بکنین اگه کلاغه تابی رو، ور داشته بود، با این هیکل تابی سنکوپ کرده بوود!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

چیکه چیکه، بااروون!

صبح زود بیدار شدم و دیدم حالش زیاد ساز نیست! هیچی هم نمی گفت! تا سه روز پیش که خیلی خوب بود!؟ در سکوت لحظه هاش رو می گذروند

                1 ثانیه... 2 ثانیه... 3 ثانیه...

                                           1 دقیقه... 2 دقیقه... 3 دقیقه...

                                                                        1 ساعت... 2 ساعت... 3 ساعت...

1 روز... 2 روز... 3 روز... تا اینکه بالاخره بغضش ترکید و تا حالا مشغول باریدنه! دلش که می گیره، دل همه یه جوری می گیره
یا اینکه شاید شاعرانه وصفش می کنن خیلی ها، ولی نمی دونن واسه ی چی داره قطره های اشکشو با این شهامت میریزه پایین. شاید احساس می کنه با گریه کردنش، هم می تونه خودشو تخلیه کنه و هم جو شاعرانه و صمیمانه ای رو برای مردما و طبیعت ایجاد کنه! با اینکه خیلی ظاهر پر ابهتی داره، ولی تو دلش هیچی نیست. هیچی!
خدا یا شکرت از این نعمت به این قشنگی.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت   توسط " آنیکا " 

ماجرای دفتر فلک زده ی می تی و نینا !!!

این دفتر کفلکی نظر خواهی می تی و نینا به جای اینکه برسه به دست می تی اشتباهی رسیده به دست من!!! مامانیم فکر کردن دفتر منه!! زنگ زدن گفتن دفترت اینجاست، می فرستیم برات بیارن تهرون ! منم تا دفتر نرسیده بود دستم، خیلی خوشحال بودم! گفتم الان میرم تمام نظرا رو می خونم!! وقتی دیدم دفتر شماهاس ناراحت شدم. گفتم یعنی هنوز دفتر رو ندادن به دستتون؟؟!! ببخش می تی گلی من فکر کردم همون اول دایی بزرگم رسوندن دستت! خلاصه باید روش یه کاغذی بچسبونم بنویسم "برسد به دست میییییی تیییییییییییییییییییییی جوووونننننن" (دقیقاً هم باید همینجوری نوشته شه اینجوری خیالم راحت تره !!!!!!!!!!)
می تی جاان دفتر نظر خواهی من در چه حاله؟! تا الان چند نفر شدن آیا؟؟
بچه ها خیلی دلم براتون تنگ شده. دفتر نینا و می تی رو دیدم یاد اونشب خونه ی نینای گلم افتادم. یادش بخیر.


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

...

ای خدا !
رسیدن ماه محرم داره کم کم احساس میشه. به این زودی یک سال گذشت ؟! یعنی واقعاً من یک ساله که با "_ _ _" قهرم؟ یعنی اونقدری ازش دلخورم که نمی تونم هنوزم که هنوزه ببخشمش؟ یعنی اونقدر این دختر دلم رو شکونده که هر وقت فکرشو می کنم بغض راه گلومو می بنده؟
هیچ وقت فکر نمی کردم دوستی پنج ساله مون به پایان برسه و الحمدالله که به پایان رسید، وگرنه تا حالا درگیر ناز خریدن بودم!سبز
وقتی دو تایی با هم بودیم، چقدر صمیمی بودیم ولی به محض اینکه وارد جمع می شد اصلاً یادش میرفت من کیَم !؟ وقتی باهاش حرف می زدم، منو به چشم یه غریبه نگاه می کرد!
کی می تونه درکم کنه که چقدر تمام این مدت رفتاراشو نادیده گرفتم و آخرش به دست خودش دوستیمون از بین رفت. خوشحالم! ولی هیچ وقت خاطره ی اونشب از ذهنم پاک نمیشه. دلم می خواد انتقاممو ازش بگیرم!
هیچ وقت شب بعد از دعوامون رو یادم نمیره که چطور تو روضه خیط شدن این خونواده! حالا نمیگم کی چی کار کرد ولی از صمیم قلب تو دلم به اون دختره ی خود شیفته خندیدم. اونقدر که ناخودآگاه پوزخندی زدم! اصلاً دست خودم نبود! ولی کیف کردم!
تعجب می کنم از این همه اعتماد به نفس که با وجود این همه نقطه ضعف، امر بهشون مشتبه شده!سبز فکر می کنن خیلی مهمن !!!سبز آدم یاد قورباغه ی خود خواه میفته که اینقدر خودشو باد کرد تا ترکید!!


+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت   توسط " آنیکا " 

WoOw !!!!!!

وایییی !

داره یک ماه میشه که ننوشتم!!! متاسفانه سه شنبه ای دوباره مریض شدم از قبلی هم بدتر! درست یه شب مسافرتمون به کرمون این بلا سرم اومد! دیگه نرفتم عروسی زهرم شد همه چی روبه راه بودا! ای کاش اینقدر بدموقع مریض نمیشدم! بدنم سولاخ سولاخ شد !! از بس سرم و آمپول زدم

ای کاش داداشم گرفته بود که نمیومد عروسی پریروز دخترداییم و همسر گرامیش اومدن اینجا و یه ساعت بعدش راهی فرودگاه شدن برن کربلا! خوش به سعادتشون! این تابی ما هم عجب خودشو لوس می کرد پیش دخترداییم! تا نیومده بودن، کچلم کرد از بس بالا پایین دوید و جلب توجه کرد!!! هی دست به کارایی میزد که ما دعواش می کردیم! لابد می خواست توجهشو بهم جلب کنه که بیام بغلش کنم!!! منم خیر سرم اومدم ثواب کنم، گرفتمش نازش کردم، با چنگولاش یه چنگ خوشگلی زد که نزدیک بود از همون بالا ولش کنم بیفته!ناخوناش خیلی بلند شدن! ناخون گیرشم عینهو انبردسته !!! بچه مون سکته می کنه وقتی میبینتش!!!! خلاصه این آقا پیشی ما تا تونست تو بغل دخترداییم غلت زد بعدشم یه گاز گرفت و پرید پایین!! دیروزم داییم و زن داییم اومده بودن پیشمون داییمم عاشق گربه ن! میگن وقتی من هستم صداش کنین " زوب روچویی " اسم باحالیه نه؟ داییم اختراش کردن!!! وقتیم داییم اینا اومده بودن، چون اول با ما حال و احوال کردن بعد با تابی، به تریج قبای گربه ی بی ادب ما برخورد تمام اون مدتی که پیشمون بودن اذیت کرد! شرطی شده بی ادب!!! اینقدر دلم می خواست کتکی نثارش کنم همین کارم کردم

وقتی کتکه نواخته شد مثل پسر گلی اومد تو بغل مامان خُر خُر کرد!!! خیلی خنده م گرفته بود!

دیگه از تابی نمی نویسم همه ش دارم تکراری می نویسم!! اه !

این چند روز اینترنت موبایلم مجانی شده بود منم خوشحاااال همه ش می رفتم تو اینترنت می چرخیدم منتها اینقدر عطسه می کردم که از چشام آب راه می افتاد بنابراین لذتی نمی برم از وب گردی

یه سری بذر شبدر تو گلدون آویز زنبوریم کاشتم منتها هر وقت آبشون نصف میشه پژمرده میشن .وقتیم آب میدم تا حدودی میان بالا!! چرا اینجوریه!! فکر نمی کردم اینقدر پرورششون سخت باشه! می خوام بدم به گلفروشی سر کوچمون بگم خودش پرورششون بده وقتی جونی گرفتن بده بهم!!! هر چی باشه وارد تره!!

اتفاق نوشت: بگین چی شد؟؟؟؟؟ من عروسک تابی رو گذاشته بودم رو دسگیره ی در اتاق خواب! بگین خوب... ( گفتی؟! ) خوب پارتیشنا هم قشنگ مقابل در اتاقه البته وقتی در بازه که شانسمم در باز بود! بگییییین خوب... !!! (وقت گیر اوردما) خوب هیچی دیگه! تابی خان چشم نازنینشون که خیلی اوقات اصلاً کار نمی کنه اون لحظه به کار میفته می بینن عروسکه  رو دستگیره س، در عرض 5 ثانیه تا فاصله ی دستگیره ی اتاق عین ساس می پره رو پارتیشن و چون ناخوناش به پارتیشن گیر میکنه، قییییییییییییییییژ با چنگولاش سُر می خوره پایین!!!! بنابراین نتیجه می گیریم که پارتیشن به اندازه ی بیست تا خش، خط افتاده که خوشبختانه اینطور نشده بود بچه مون فکر کنم در یک آن احساس کرده تارزانه !!!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

آنیکا جیجیسکو سرما می خورد !!!

سرما خوردم !! از برادر محترممان گرفتیم هی هر چی بهش میگم بچـــه جااان مراقب باش به ما سرایت نکنــــه !!!!؟ مگه گوش به حرف میده !؟

فرض کن، از اینکه داداشت سرما خورده و باید هی چرت بزنه و کاری به کارت نداره خوشحالی

بعد فردا صبحش که از خواب بیدار میشی، می بینی گلوت چون دلش برای گلوی داداشت سوخیده، داره به خاطر داداشت می خاره و می سوزه!!!!!!!!!!! چه حالی بهت دست میده؟؟؟!

من که فقط می خواستم از خوشحالی خودمو از پنجره پرت کنم بیرون و !!!!!!!!!

بعدشم برای اینکه نخوای باور کنی که تب داری، به خودت می قبولونی که هوا گرمه و هیچ ربطی نداااره

آخرشم میری تب سنجو میاری و وقتی از مامیت کمک می خوای که بهت بگن تبت رو چنده، مامیتم عینک به چشم، بعد ِ یک عالمه تمرکز رو تب سنج، میگن 38.6 هستی!!!!

وقتیم که با هزار بدبختی گلوتو نگاه می کنن و نتیجه رو میگن و در آخر می خوان عینکشونو وردارن می بینن انگشتشون رفت تو قاب شیشه!!!!!!!!! اونوقت تازه متوجه میشین که چرا اینقدر معالجات مامانتون طول کشید!!!!!!

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به دکتر نرسیییید

پ.ن: الان داشتم از پنجره، باغ رو به رومونو نگاه میکردم، یه زن و شوهر مسنی دیدم که سبزی به دست می خواستن از روی یه بلوکی که تکیه خورده به جدول رد شن، پیرمرده تونست، رد شد.. خانومه تا پاشو گذاشت بالا داشت تعادلشو از دست میداد... از یه جای دیگه ای رد شد... چرا آدما زود پیر میشن ؟! تا جوونیم چقدر پر جنب و جوشیم ولی وقتی پیر بشیم دیگه اون حس جوونی رو نداریم حتی کشش بالا رقتن از دو تا پله هم نداریم ! من اگه جای مرده بودم دستشو می گرفتم که بتونه رد شه...


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

پتـــــه !!!

امروز سومین روزیه که شروع به پته دوزی کردم باورتون میشه؟؟؟

من الان دومین حاشیه ی پته رو دارم خط دوزی میکنم با نخ نارنجی رنگ

ولی مامان از من جلو ترن آخه چرااااا؟؟؟ فکر کنم ردیف پنجمن!!!!

به خودم قول میدم همین امروز تا ردیف شیشم بدوزم!!!!! خواهیم دید

ولی یه چی هم هست، پته ی من سفیده و مال مامان سرمه ایه ( چه ربطی داشت !؟ )

به نظرتون تا کی این پته تموم میشه؟!

بابام میگن تا 15 سال دیگه

فکرشو بکنین من 30 سالم میشه و هنوز دارم خط دوزی می کنم

تا اونموقع مامان 14 تا پته ی دیگه هم دوختن!!!!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

هوم !؟

جینیم رفت

دختر دایی عزیزم رفت

صبحی زود بیدار شدم دیدم جدی جدی نیستن!

فوری بلند شدم به مامان گفتم رفتن؟!

گفتن آره نیم ساعتی میشه!

گفتم شما بهم قول دادین که بیدارم کنین

گفتن اونا اصرار کردن بیدارت نکنیم منم نکردم!

شدم عین بچگیام که تا مهمونا میرفتن، بغض می کردم!

جینی جونم امیدوارم بهت خوش گذشته باشه.

مخصوصاً با این گربه ی بدمون که هی اذیتت می کرد! شرمنده !


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

خوش گذرونی :)

دیروز صبح جینی جونم با مامانش اومدن پیشمون. خیلی خوشحال شدم. دیروز وقت ارتودنسی هم داشتم منتها نرفتم چون دلم می خواست پیش جینی جونم باشماونجوری نصف وقتم به خاطر ارتودنسی گرفته می شد!!
دیگه اینکه شبشم رفتیم عروسی، کلی با دوستا گفتیم و خندیدیم و خوردیم! قرار شد با چند نفر دیگه قرار بزاریم ماهی یه بار مهمونی بدیم! رو هم رفته 6-7 نفری شدیم! من تازه دیشب بهم ثابت شده که چقدر بزرگ شدم !! دیشب همه بهم گفتن خاااانم شدیییی و .... !  !! چون ما ها اکثرا همدیگه رو تو روضه ها می بینیم و تو چادر چاق چور!! منتها اونجا عروسی بود، به خاطر همین اینجوری نشون می دادم!! هورا هوراااا ( از خودمان خوشحالی در کردیم!!!)
حرفام چرا اینقدر کم شد!!!
یه چند وقتی میشه که مامان برام یه مکعب روبیک گرفتن!! هر وقت منو می بینن که کلافه دارم این عددا رو جفت می کنم، می گن خوبه من از وقتی که اینو برای آنیکا گرفتم رفته سر کار دیگه گوشامون راحته!!!! می خواستم روبیکه رو پرت کنم از پنجره بیرون!
فکر کنم به خاطر همینه حرفام ته کشیدن !!! 
 فعلاً !!


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت   توسط " آنیکا "  | 

سفر !

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام !!!!!
واااااااااااااااااااای که چقــــــــــــــــــــــدر دلم براتون تنگ شده بود! اما باز خدا رو شکر اومدم دیدمتووووووووووووون هووووووورااااااااااااااااا !!!!!!!! ولی از وقتی که اومدیم تهرون یهو دلم تنگید! راستی منو دیدین، همونی بودم که فکر می کردین؟؟؟ تا حالا اصلا دلتون می خواست منو ببینین؟؟؟ من که خیــلی و حتی خیلی از حدسامم درست بود!! ولی جدی جدی دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده بودا... به دانه گفتم: از وقتی که اومدم کرمون دیگه اینترنتی در کار نیست، شدم مثل معتادای در حال ترک!!!

الان از خوشحالی این که دوباره برگشتم به وب نویسی چار تا چار تا حروف زیادی می زنم!!!

ما پنجشنبه 9 مهر رفتیم و کلی خوش گذروندیم و دوست جون جونیامو از جمله: می تی جونم، نینا جونم، ماتیلدا جونم، دانه جونم، هلو خانم جونم، پرنیان جونم، خلاصه شما ها و چند تای دیگه که وب نویس نیستن رو دیدممممم من که خیلی بهم خوش گذشت مرسی از می تی خانومییی و نینا گلیییییی. دفترچه نظر خواهیمم دادم به می تی جونم که بنویسه و لطف کنه به همه تون بده که برام بنویسین. خلاصه داشتم می گفتم تو این دو هفته دلم برای بابام و داداشیم خیلی تنگ شده بود همینطور تابی ! دلم براش یه ذره شده بود هر روز به جای این که با داداشم حرف بزنم می گفتم گوشی رو بده به تابی ! وقتی اسمشو صدا می زدم داداشم می گفت همه ش داره گوشی رو بو  می کنه!!! بعضی وقتا هم خیلی تعجب می کرد!!!!! تا اینکه دیروز عصر فرا رسید. تو هواپیما به محض اینکه خلبانه وضع هوای تهرونو گفت و در حال ارتفاع کم کردن بود، از شوق اینکه الان بابا و داداش میان جلومون اشکم در اومد!
ما از 14 روز فقط دو روز وقت خالی داشتیم! می خواستم مهمونی بدم همه تونو دعوت کنم نشد!!!  انشاالله تهرون از خجالتتون در میام! ! اون دو روزم رفتم واسه ی خودم خرت و پرت گرفتم ! بعد دیگه روز آخری دلمونو صابون زده بودیم که بریم مشهد، هر چی صبر کردیم دیدیم نخیر اصلاً اشاره ای بهش نمیشه! تو دلم گفتم راستی راستی داریم میریم تهرون؟؟؟؟ نمیشه حداقل یه روزشو بریم مشهد؟؟؟؟؟؟ ای خداااااااااااااا ! !!!! دیگه سر از پرواز کرمون به تهرون در آوردیم!!!!!!!!!!!! داشت گریه م در میومد!! ولی خوشحال بودم که دارم به جمع خانواده می پیوندم! از کرمون پارچه پته واسه خودم گرفتم که میام، سرگرم باشم شروع کنم به دوخت و دوز! ولی هنوز شروع نکردم ! تا پته رو باز می کنم چشام دوازده تا میشه! با خودم می گم من باید همه ی اینو بدووووووزممم؟؟؟؟ نــــــــــــه!!! بعد وقتیم مامان می گن چون تو اولین بارته که یه همچین پته ی به این گنده گی رو می خوای بدوزی من میام کمکت، میگم نه می خوام خودم بدوزم که هر وقت شاهکارمو می بینم احساس از خود مرسی بودن بهم دست بده! !!!!! الان که فکرشو می کنم میگم ای کاش رضایت داده بودم!!!!!!!
یه بیست روزی میشه که تصمیم گرفتم موهامو بلند بذارم!! هر وقت بابام منو می بینن که موهامو دم موشی بستم و به چه بدبختی ای 15 تا سنجاق زدم، میگن آنیکا مواظب باش موهات تو چش و چال ماها نره!!!! دفعه اولی داشتم ار حرص می ترکیدم! با یک نگاه خشن ناکی !! گفتم منم به خاطر همین جمع کردم که اذیت نکنه!  
دیگه اینکه کرمون خونه ی یکی از داییام که بودیم، حرف گوشی شد، دیدم چقدر دارن از دایموند تعریف می کنن ! یکی از فامیلا هم گوشیشو داشت منتها روم نشد بهش بگم که می خوام ببینمش! خلاصه چقدر این گوشی به دلم نشست و تصمیم گرفتم حتماً حتماً  برم آل دیجیتال و هر چی که سوال دارم در موردش بپرسم که مامی با قاطعیت گفتن نـه! بذارم دفعه ی بعد که بابا هم باشن! منم به خودم قول دادم که تا اونموقع این گوشی به دستم خواهد بووود! البته رو قولمم زیاد حساب نکنین چون دو روز بعدش یادم میره چی گفتم ! خدا کنه یادم بره!!!! ولی خداییش چقدر خوشگله جون میده برا ما خانوما!
 پ ن : لازم به ذکره که بگم این گربه ی ما اینقدر خپل و چاق شده که دیدیم بهتره اسمشو بذاریمtubby

یه سورپرایزم دارم که بعداً میگم !!!!!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت   توسط " آنیکا "  |